تبليغاتX
صاحب لحظه‌های تنهایی
الهی و ربی من لی غیرک
اگر دیگر بار گوسفند شوم و تو گرگ...
تا مرا بدری
قول میدهی اینقدر معصومانه نگاهم نکنی
انگار نه انگار تا یکساعت پیش آتش میسوزاندی...
من تسلیمم!!!
لباس عشق را بر تنم کن.
دیگر بار شکار خواسته های تو خواهم ش
د.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 توسط قاصدک شب
گفتمش نه! بی تو نمی شود...
گفت: هستم.
گفتمش اگر رفتی چه؟
گفت: هستم.
گفتمش می ترسم،چه تضمینی است؟
گفت: هستم.
نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم
و گفتم: دوستت دارم...
گفت: ...
او رفته بود.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 فروردین1391 توسط قاصدک شب
دویدم تا گم شوم
اما انگار کیلومتر مقیاس کمی است برای نگاه تو
هرچه بیشتر دویدم بیشتر پیدا بودم...

هرآنچه داشتم رو کردم...
اما بدیهای من هنوز کم دارد از مهربانی تو

این بار نیز در قمار عشق باختم
یا من جیب هایم را خوب نگشته ام
یا وزنه لطف تو اشکال دارد
شاید دستی دیگر!!!


نوشته شده در تاريخ جمعه 14 بهمن1390 توسط قاصدک شب

عاشورای امسال دوباره دخترک 10 ساله ای شدم میان دسته های آقا سید عباس... اما چقدر دنیا و آدمهاش کوچک شده بودند...چقدر زود از سر آن حیاط به انتها می رسیدم و دیگر نمیپردم تا از لای چادرهای مشکی زنجیرزنی را تماشا کنم...دیگر همه چیز راحت بدست می آمد الا دلی که آن روزها بی تاب بود برای رسیدن...این روزها رسیده است ولی دیگر میل گاز زدنم نیست...سه روز در پاتوق جدید داداشی زل میزدم به شربت تخم ریحان و میلم نبود که کودکیم را سیراب کنم...
چقدر بد است چشم و دل سیر بودن، چقدر زیبا بود کودکی که می گفت:
- شکلات نه از اونا میخوام!
- چی؟
- از اون شله زردا...
- تموم شد!!!!!!!!!!!!!!
کاش دیگر بار کودک شوم و آرزویی پیدا شود!
کودک همان سالها!!!


نوشته شده در تاريخ شنبه 19 آذر1390 توسط قاصدک شب

آوار می شود بر سرم

سنگینی نگاهی

که انتظار را به جااااااااااااانم چشاند

تا کی بمانم تا دستم به بلندای عشق برسد

مگر روی زمین نمی شود؟

که تو سالهاست مرا

به امید یافتن نردبان رها کردی


نوشته شده در تاريخ جمعه 20 آبان1390 توسط قاصدک شب

موزاییک های لق

آسفالت کنده شده

و دخترکی که ویلچر پدر را

 از این بظاهر پیاده رو رد میکرد

و نیم نگاهی هم به ویترین مغازه ها داشت

ایستاد...

: پدر پرسید اگر خوشت اومده بریم تو؟

دخترک آرام سری به رضایت و خجالت تکان داد

ویلچر را کج کرد و چرخ های جلو را روی پله مغازه گذاشت

خواست چرخ های عقب را بلند کند...

اما نه جسم و نه روح خسته اش

توان اینهمه سنگینی غرور پدر را نداشت

نمی دانم پایش را در راه وطن داده بود یا جیبش...

چه فرق می کند!!!؟

حالا هیچکدام جواب شرم پدری پیش نگاه عزیزش را نمی داد

: گفتم دستت رو بردار من بلند می کنم

نگاهی بششششششششششششششدت........

انگار خیلی عجیب بود کسی جز خودش...

یک دستش را برداشت

: گفتم اون یکی رو هم بردار

با تردید کم کم دستش را کشید

انگار میدانست من و این حرفا!!!

انگار می دانست هرکس را بهر چکار ساخته اند

: گفتم نمیشه بیا باهم بلند کنیم

انصافا زور دخترک 8-9 ساله از من بیشتر بود

و اینهمه مرد در پیاده رو...

وقتی برمیگشتم دیدم جعبه کفش روی پای پدر است...

و لبخندی بر لب.

..................................................................................

خجالت کشیدم از خودم که یه هفته است کل شهر رو برای یه کفش گشتم...


نوشته شده در تاريخ شنبه 5 شهریور1390 توسط قاصدک شب
میروم گم شوم

شاید این بار پیدایم کند

شاید بفهمد که دیگر به من امیدی نیست

 

در سکوت ممتد این روزهای پی در پی

اینقدر به کفش های پاره ام زل نزن

من خسته ام و تو هنوز که هنوز است

منتظری

منتظری که چه؟؟؟

 

من به تو نخواهم رسید

نگاه من لبخند تو را سالهاست که رد کرده

از چراغ قرمز که گذشتی

دیگر مهم نیست که رنگ سبز را زندگی کردی

دیگر مهم نیست مقصد کجاست

 

میروم گم شوم

خواستی خودت پیدایم کن

به تو امیدوارم به خودم اما نه

.............

یاعلی




نوشته شده در تاريخ شنبه 29 مرداد1390 توسط قاصدک شب

الهی،
 داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند
 و نه قلم یارد به تحریر رساند،
الحمدلله که دلدار به ما ناگفته و نانوشته آگاه است.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 مرداد1390 توسط قاصدک شب

یکم گیجم، آخه خیلی وقته حالی ازش نپرسیدم. نه لباس مناسب دارم نه هدیه ای براش خریدم، نه حتی یکم به سر و ضعع خودم رسیدم. رووم نمیشه اینجوری برم مهمونی...بقول استاد اینهمه وقت داشتی چرا خودتو آماده نکردی!!! میترسم صاحبخونه بگه چه مهمون شلخته و بی فکری. اصلا نمیدونم امسالم دعوتم؟؟؟ نمیدونم باز مثل هرسال پرو پرو راه بیفتم برم درشو بزنم و با کمال پررویی بگم اومدم...! اما میدونم که اون منتظره، حتی اگه زشت ترین و بدترین مهمونش باشم. وقت تنگه ولی سعی میکنم تو همین فرصت اندک آبی به سر و صورتم بزنم و با روی خوش و یک مشت گل یاس دست پیش بگیرم تا دلش نیاد اخم کنه....امیدوارم همه دوستان رو تو این مهمونی شاد و آرام ببینم. یاعلی


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 مرداد1390 توسط قاصدک شب

نشسته ام اینجا

و سکوت شب را

لقمه لقمه تکرار می کنم

انگار خیلی حرف دارد برای نگفتن

یک جرعه راه گلو را وا کند شاید

باران که شروع به باریدن گرفت

آرام می شوم

تا قطرات را هجی کنم

شاید نام تو را یافتم

گاهی فکر میکنم این روزها

خلوتها خواب است

و خوابها خلوت

دیگر حتی به خوابم نمی آیی

دیگر بویت بر بازوان من بجا نمی ماند

آری، مرا پریشان می خواهی

من آرام، من تو نیست

اما من همانم

تنها تو را کم دارم


نوشته شده در تاريخ جمعه 31 تیر1390 توسط قاصدک شب
    

ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت