اما انگار کیلومتر مقیاس کمی است برای نگاه تو
هرچه بیشتر دویدم بیشتر پیدا بودم...
هرآنچه داشتم رو کردم...
اما بدیهای من هنوز کم دارد از مهربانی تو
این بار نیز در قمار عشق باختم
یا من جیب هایم را خوب نگشته ام
یا وزنه لطف تو اشکال دارد
شاید دستی دیگر!!!
آوار می شود بر سرم
سنگینی نگاهی
که انتظار را به جااااااااااااانم چشاند
تا کی بمانم تا دستم به بلندای عشق برسد
مگر روی زمین نمی شود؟
که تو سالهاست مرا
به امید یافتن نردبان رها کردی
موزاییک های لق
آسفالت کنده شده
و دخترکی که ویلچر پدر را
از این بظاهر پیاده رو رد میکرد
و نیم نگاهی هم به ویترین مغازه ها داشت
ایستاد...
: پدر پرسید اگر خوشت اومده بریم تو؟
دخترک آرام سری به رضایت و خجالت تکان داد
ویلچر را کج کرد و چرخ های جلو را روی پله مغازه گذاشت
خواست چرخ های عقب را بلند کند...
اما نه جسم و نه روح خسته اش
توان اینهمه سنگینی غرور پدر را نداشت
نمی دانم پایش را در راه وطن داده بود یا جیبش...
چه فرق می کند!!!؟
حالا هیچکدام جواب شرم پدری پیش نگاه عزیزش را نمی داد
: گفتم دستت رو بردار من بلند می کنم
نگاهی بششششششششششششششدت........
انگار خیلی عجیب بود کسی جز خودش...
یک دستش را برداشت
: گفتم اون یکی رو هم بردار
با تردید کم کم دستش را کشید
انگار میدانست من و این حرفا!!!
انگار می دانست هرکس را بهر چکار ساخته اند
: گفتم نمیشه بیا باهم بلند کنیم
انصافا زور دخترک 8-9 ساله از من بیشتر بود
و اینهمه مرد در پیاده رو...
وقتی برمیگشتم دیدم جعبه کفش روی پای پدر است...
و لبخندی بر لب.
..................................................................................
خجالت کشیدم از خودم که یه هفته است کل شهر رو برای یه کفش گشتم...
شاید این بار پیدایم کند
شاید بفهمد که دیگر به من امیدی نیست
در سکوت ممتد این روزهای پی در پی
اینقدر به کفش های پاره ام زل نزن
من خسته ام و تو هنوز که هنوز است
منتظری
منتظری که چه؟؟؟
من به تو نخواهم رسید
نگاه من لبخند تو را سالهاست که رد کرده
از چراغ قرمز که گذشتی
دیگر مهم نیست که رنگ سبز را زندگی کردی
دیگر مهم نیست مقصد کجاست
میروم گم شوم
خواستی خودت پیدایم کن
به تو امیدوارم به خودم اما نه
.............
یاعلی

نشسته ام اینجا
و سکوت شب را
لقمه لقمه تکرار می کنم
انگار خیلی حرف دارد برای نگفتن
یک جرعه راه گلو را وا کند شاید
باران که شروع به باریدن گرفت
آرام می شوم
تا قطرات را هجی کنم
شاید نام تو را یافتم
گاهی فکر میکنم این روزها
خلوتها خواب است
و خوابها خلوت
دیگر حتی به خوابم نمی آیی
دیگر بویت بر بازوان من بجا نمی ماند
آری، مرا پریشان می خواهی
من آرام، من تو نیست
اما من همانم
تنها تو را کم دارم

